جستجو برای:
سبد خرید 0
  • خانه
  • درباره ما
    • اهداف بانوی فرهنگ
    • تاریخچه بانوی فرهنگ
  • اخبار
    • گزارش نشست
    • اخبار و رویدادها
    • مسابقات و فراخوان
  • یادداشت
  • قفسه کتاب
  • پایگاه نقد
    • نقد داستان کوچک (قندونقد)
    • نقد داستان کوتاه
    • مرورنویسی
    • نویسندگان
  • دفتر داستان
    • داستان
    • داستانک
    • ناداستان
  • یک لقمه ادبیات
  • حلقه فانتزی
  • نگارخانه
    • عکس
    • آوا
    • نما
  • پادکست
  • بسته های آموزشی
  • تماس با ما

ورود

گذرواژه خود را فراموش کرده اید؟

ثبت نام

داده های شخصی شما برای پشتیبانی از تجربه شما در این وب سایت، برای مدیریت دسترسی به حساب کاربری شما و برای اهداف دیگری که در سیاست حفظ حریم خصوصی ما شرح داده می شود مورد استفاده قرار می گیرد.

0
آخرین اطلاعیه ها
جهت نمایش اطلاعیه باید وارد سایت شوید
  • خانه
  • درباره ما
    • اهداف بانوی فرهنگ
    • تاریخچه بانوی فرهنگ
  • اخبار
    • گزارش نشست
    • اخبار و رویدادها
    • مسابقات و فراخوان
  • یادداشت
  • قفسه کتاب
  • پایگاه نقد
    • نقد داستان کوچک (قندونقد)
    • نقد داستان کوتاه
    • مرورنویسی
    • نویسندگان
  • دفتر داستان
    • داستان
    • داستانک
    • ناداستان
  • یک لقمه ادبیات
  • حلقه فانتزی
  • نگارخانه
    • عکس
    • آوا
    • نما
  • پادکست
  • بسته های آموزشی
  • تماس با ما
ورود
  • خانه
  • درباره ما
    • اهداف بانوی فرهنگ
    • تاریخچه بانوی فرهنگ
  • اخبار
    • گزارش نشست
    • اخبار و رویدادها
    • مسابقات و فراخوان
  • یادداشت
  • قفسه کتاب
  • پایگاه نقد
    • نقد داستان کوچک (قندونقد)
    • نقد داستان کوتاه
    • مرورنویسی
    • نویسندگان
  • دفتر داستان
    • داستان
    • داستانک
    • ناداستان
  • یک لقمه ادبیات
  • حلقه فانتزی
  • نگارخانه
    • عکس
    • آوا
    • نما
  • پادکست
  • بسته های آموزشی
  • تماس با ما
ورود

وبلاگ

بانوی فرهنگاخبارمقالاتیادداشتپیراهن معظم

پیراهن معظم

5 مرداد 1404
ارسال شده توسط بانوی فرهنگ
یادداشت

به قلم مریم رضازاده

در بهشت زاده شدم، در میان حسرت فرشتگان و زمزمه‌هایشان. من خوشبخت‌ترین پیراهن هستی بودم، عزیز کرده‌ی خدا. می‌دانستم که مقدر است بر قامت بهترین مخلوقاتش بنشینم. یقه ام از نور الهی آمیخته شده بود؛ من صرفاً یک پیراهن نبودم، قدرت می‌بخشیدم و مایه مباهات بودم. این همه موهبت از پروردگار عالم به من رسیده بود. قطعاً چیزی در من دیده بود که مرا از دیگر پیراهن‌ها متمایز آفرید. جنس من فرق داشت. آدم (ع) با توسل به من توبه‌اش پذیرفته شد و ابراهیم (ع) با حضورم در قامت او، آتش برایش گلستان گشت. پیامبران بسیاری به من پناه آوردند و غم و اندوهشان به واسطه‌ی من برطرف شد. می‌دانید که در این عالم، بزرگی و خوب بودن، حسادت‌ها را برمی‌انگیزد. شیطان همواره در پی وسوسه بود، اما من، پیراهن الهی، هرگز تسلیم وسوسه‌هایش نشدم. دستوراتم را از خدا می‌گرفتم. من تاریخ را دیده‌ام: سلیمان (ع) با توسل به من انگشتر گمشده‌اش را یافت. یونس (ع) در شکم ماهی با من نجات یافت. مریم (س) هنگام زایمان، یاری مرا در کنار خود داشت و موسی (ع) با من از آب گذشت. یوسف (ع) با حمایت من از گزند گرگ‌های دروغین در امان ماند، عزیز مصر شد و بوی خوشم چشمان یعقوب (ع) را روشن کرد. به یاد دارید ابهت مرا بر قامت یوسف؟ همگان به احترامم به سجده افتادند. اما می‌دانستم که عاقبت من این نیست؛ رسالت من هنوز ناتمام بود. باید بر قامت دیگر اولیا بنشینم. تا اینکه روز موعود فرا رسید، روزی که بر قامت خاتم پیامبران (ص) آرام گرفتم. شور و شعف وجودم را فرا گرفت. آن روز، ایشان رسالتشان را اعلام کردند و من غرق در سعادت بودم. به یاد دارم سه روز پیش از شهادت حضرت زهرا (س)، ایشان مرا به دستان مبارک زینب کبری (س) سپردند. زینب (س)، با وجود کوچکتر بودن از حسین (ع)، بهترین امانتدار من بود. من میراثی بودم که از دست زهرا (س) به زینب (س) رسید تا در کربلا به حسین (ع) برسم. من دلداده‌ی حسین (ع) بودم و هستم. از روز ازل، نام حسین در گوشم زمزمه شده بود. با نام حسین چشم در بهشت گشودم و با نام او پا به این دنیا گذاشتم. بر قامت هر ولی و پیامبری که می‌نشستم، این نام حسین بود که به من توسل می‌جستند. بی‌قراری‌ام برای او طبیعی بود. جایم در کنار زینب (س) امن بود، اما لحظه‌شماری می‌کردم تا بر قامت حسین (ع) بنشینم؛ تا هم نیروی جانش باشم و هم او را از گزند گرما و خطرات در امان بدارم.اما تقدیر چیز دیگری بود. تاب و توان اتفاقات کربلا را نداشتم. انگار قفلی بر زبان و دست و پایم بود. هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد. می‌دانید که من با همه پیراهن‌ها فرق داشتم؛ این امتیازات را پروردگارم تنها در وجود من آفریده بود. منی که همه پیامبران را سلامت نگه داشته بودم، اکنون منتظر بودم تا نور چشم رسول (ص) و میوه‌ی دل علی (ع) و زهرا (س) را حفاظت کنم. اما اذن از سوی خداوند متعال صادر نشده بود. صبری که از معلمم زینب (س) آموخته بودم، اما در کربلا کم آوردم. هیچ چیز در دست من نبود. فقط نظاره‌گر عشق و ارادت خاندان پیامبر بودم. گفتگوی علی اکبر را شنیدم. اراده‌ی قوی او و نگاهش به مصائب کربلا، کام مرا هم اهلی من العسل می‌کرد. در کربلا چیزهایی دیدم که باورشان برایم سخت است. گاه آرزو کردم که کاش کور می‌شدم و بی‌حرمتی به اهل بیت پیامبر را نمی‌دیدم. دلم می‌خواست زودتر حسین (ع) مرا بخواند تا در برابر آن دشمنان پست که به نوه‌ی پیامبر و خانواده‌اش اهانت می‌کردند، بایستم. بر قامت حسین (ع) بنشینم و او همه دشمنان را نفرین کند، همانند نفرین مادرش حضرت زهرا (س). من روزهای زیادی با این خانواده بودم؛ کودکی حسن، حسین و زینب، و همه لحظات سخت و شیرینشان پیش چشمانم بود. اما اکنون… چه چیزهایی که به چشم دیدم! کاش زودتر مرا می‌خواندند. دیگر طاقت گریه‌های کودکان را نداشتم. چقدر بی‌تاب شده بودم.علی اکبر، شبیه‌ترین فرد به پیامبر (ص) در ظاهر و خلق و خو، جلوی چشمانم به میدان رفت. اینان چه کسانی بودند که پیامبر را در میدان دیدند و جرئت جسارت یافتند؟ آیا اصلا انسان بودند؟ یک علی اکبر به میدان رفت و صد علی اصغر بازگشت. دلم می‌خواست بر قامت حسین (ع) باشم، ستون شوم و نگذارم کمرش خم شود. لحظه‌ای که قامت علی اکبر را می‌دید و در دلش قربان صدقه‌اش می‌رفت، برایم سخت بود. زمان به سرعت گذشت که او پرپر شد. حسین (ع) چند بار به زمین افتاد تا به علی اکبرش برسد؟ دیگر طاقت دیدن ندارم، ای خدا به من اجازه بده! در عمرم چنین حس و حالی را تجربه نکرده بودم. اعتراف می‌کنم که خودم را نشناختم. دیدم که بدن او را می‌نگرد، می‌بوسد و با آسمان سخن می‌گوید. صدای حسین (ع) در سرم می‌پیچید که جوانان را صدا می‌زند تا علی اکبر را به خیمه برسانند. حسین (ع) همه کسانش را به میدان فرستاد. وقتی می‌گویم “همه”، دلم می‌خواهد تنها از عباس (ع) بگویم؛ او به معنای واقعی کلمه “همه” بود برای حسین (ع). عباس، معلم ادب، لحظه به لحظه در کنار حسین (ع) بود. اهل بیت حسین و کودکان تشنه بودند. چه کسی بهتر از عباس (ع)؟ او برای آوردن آب داوطلب شد.

من حس می‌کردم که هم بودم و هم نبودم؛ می‌دیدم و نمی‌دیدم. لحظات به کندی می‌گذشتند. عباس (ع)، دریای معرفت و ادب بود. آب خود را به دست و پای او می‌مالید، سر تعظیم فرود آورده بود و از مشک خالی عباس خجل بود. عباس (ع) اذن داد که آب سر بردارد و مشک‌ها پر شدند. تیری از غیب رسید. عباس (ع) سوار بر اسب، تنها لب‌های تشنه‌ی کودکان را می‌دید. تیرها پشت سر هم می‌آمدند و بر تن و جانش می‌نشستند. دست‌های عباس (ع) یکی یکی بریده شدند. چشمانش تیرباران شد، دهانش پر خون و او تنها بر زمین افتاد. چشمان منتظر کودکان باور نمی‌کرد که عمو دیگر بازنمی‌گردد. امام، کودک شیرخوارش را در دست گرفت و با دشمن سخن گفت. صدای «هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی» حسین (ع) که بلند شد، حرمله تیر سه شعبه را به سوی علی اصغر نشانه رفت. مگر گلوی نوزاد شیرخوار چقدر است که تیر سه شعبه پاسخ تشنگی‌اش باشد؟ حسین (ع) خون علی اصغر را به آسمان پرتاب می‌کند و دیگر رمقی برای اهل بیتش باقی نمی‌ماند. رباب گهواره‌ی خالی را تکان می‌دهد، گویی عالم در طواف گهواره می‌چرخد. لیلا برای جوانش روضه می‌خواند. حضرت سجاد (ع) در خیمه تب‌دار است و بی‌قراری می‌کند تا به میدان برود و پدر را یاری کند. من در زمان معلق‌ام.زینب (س) اما همه جا هست: صبور، مهربان، غمخوار. اما کسی جز من از دلش خبر ندارد. دل توی دلش نیست، آماده است تا مرا به حسین (ع) بدهد و امانت را به صاحبش بسپارد. زینب (س) می‌داند که با سپردن این امانت چه اتفاقی خواهد افتاد. حسین (ع) زینب (س) را صدا می‌زند و سراغ مرا می‌گیرد. دیگر داشتم ناامید می‌شدم، فکر کردم حسین (ع) مرا فراموش کرده است. خوشحال بودم که انتقام لب تشنه‌ی کودکان و خون علی اصغر را می‌گیرم. حسین (ع) مرا پوشید، با زینب (س) وداع کرد و به میان میدان رفت. چه خداحافظی شیرین و غم‌انگیزی! عشق و نور از دهان مبارکشان می‌بارید. من می‌خواستم قوت و قدرتش باشم، می‌خواستم نگذارم کسی به حسین (ع) صدمه بزند. اما حسین (ع) با خدا معامله‌ای کرده بود که من از آن بی‌خبر بودم؛ خدا می‌خواست او را شهید ببیند. مرا از چند طرف پاره کردند. دیگر چیز زیادی به یاد ندارم. آنقدر به من و حسین (ع) ضربه زدند که حسین (ع) بر شمشیرش تکیه کرد. تا صد و ده ضربه را به یاد دارم. بی‌رحم‌ها رحم نداشتند. مرا از تنش درآوردند. انگشت و انگشتر را بردند. سر را بریدند و بر نیزه کردند. من مانده بودم که چه بر سرم خواهد آمد. صوت قرآن حسین (ع) که در صحرا پخش شد، امیدوار شدم که توبه کنند. اما آنان از سنگ بودند. صدای پای اسب‌ها در گوشم می‌پیچید و توان نگاه کردن به بدن‌هایی که زیر سم اسبان بودند را نداشتم. حتی نگذاشتند اهل بیت حسین (ع) قبری بکنند و بر عزیزانشان کفن بپوشانند. دلم می‌خواست گوشه‌ی چادر زینب (س) را بگیرم و های‌های گریه کنم. حالم از کسی که مرا حمل می‌کرد به هم می‌خورد. مرا به غارت بردند. تنها و بی‌کس شده بودم. صدای گریه‌ها و بی‌قراری رقیه (س) را می‌شنیدم. از توی خورجین کهنه و چرک‌آلودی که در آن بودم، گوش‌هایش به خوبی دیده نمی‌شد، اما دست آن ملعون را دیدم که گوشواره از گوشش کشید.ما را به شام بردند، مجلس یزید. رقیه (س) بی‌تابی می‌کرد و پدر را می‌خواست. از گوشه‌ی خورجین کثیف آن ملعون دیدم که سر حسین (ع) را برایش آوردند. دیگر صدای رقیه (س) را نشنیدم. دست‌هایم یخ کرده بود و نمی‌توانستم جلوی چشمم را بگیرم. نباید می‌دیدم وقتی یزید چوب بر دهان حسین (ع) زد. بی‌هوش شده بودم. با صدای زینب (س) به هوش آمدم. معلمم زینب (س) چه خطبه‌ای خواند! از دست خودم ناراحت بودم که شیطان را به دلم راه داده بودم. از خدایم خجالت می‌کشیدم که چرا اینهمه مغرور شده بودم و لطف بی‌کرانش را به پای خودم نوشته بودم. خدا را صدا می‌زدم و استغفار می‌کردم. حسین (ع) را صدا می‌زدم و دنبال راه نجات بودم. من، پیراهن انبیا، حالا دست شرورترین و منفورترین انسان‌ها بودم که اهل بیت پیامبر را کشته بودند. خدا را به خون حسین (ع) قسم دادم، توبه کردم. تازه فهمیدم که چون پیراهن معظم سیدالشهدا بودم، همه به من توسل می‌کردند. تازه فهمیدم که پروردگار عالم تمام هستی را به خاطر حسین (ع) آفریده است. به من فهماندند که راه نجات فقط حسین (ع) است و بس. خدایا مرا ببخش، توبه‌ام را بپذیر و مرا از حسین (ع) جدا نکن. من هیچ نیستم و همه چیز حسین (ع) است. حسین (ع) را واسطه کردم. آنقدر گریه کردم تا با خون حسین (ع) آمیخته شدم. ندا آمد: “به حرمت خون حسین (ع) بخشیده شدی.” اشک‌هایم را پاک کردم و دوباره به اهل بیت پیامبر (ص) بازگردانده شدم. همه این بازپس‌گیری را سکینه (س) در خواب دیده بود. مرا روی قبر حضرت زهرا (س) گذاشتند. من برای همیشه نزد حضرت زهرا (س) می‌مانم تا روزی که در قیامت به دادخواهی خون حسین (ع) شهادت دهم. روزی بر قامت منتقم خون حسین (ع) می‌نشینم و مأموریتم را به پایان می‌رسانم.
شکر خدا را که درپناه حسینم / عالم از این خوب‌تر پناه ندارد

 

برچسب ها: اباعبداللهباشگاه ادبی بانوی فرهنگحوزه هنریمریم رضازادهناداستان
قبلی معرفی کتاب "زخم داوود"
بعدی "فصل کوچ پرستوها"، روایتی از تجاوز رژیم صهیونی به ایران

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو برای:
برچسب‌ها
آموزش داستان نویسی آموزش داستان‌نویسی آموزش نویسندگی احسان عباسلو ادبیات ادبیات داستانی اصول نویسندگی امام حسین ایده اولیه داستان باشگاه ادبی بانوی فرهنگ بانوی فرهنگ توصیف در داستان تکنیک های داستان نویسی حوزه هنری داستان داستان نویسی داستانک داستان کوتاه داستان کوچک داستان‌نویسی رمان روایت سارا عرفانی سوگواره عاشورایی ده عاشورا قصه محرم مرضیه نفری معرفی کتاب مولود توکلی ناداستان نقد نقد داستان نقد داستان کوتاه نویسنده نویسنده شو نویسندگی نویسندگی خلاق نیلوفر مالک پیرنگ داستان کتاب باز کتابخوانی کتاب خوب کتاب گردی کتابگردی
  • محبوب
  • جدید
  • دیدگاه ها
بایگانی‌ها
  • آگوست 2025 (9)
  • جولای 2025 (18)
  • می 2025 (29)
  • آوریل 2025 (7)
  • مارس 2025 (10)
  • فوریه 2025 (31)
  • ژانویه 2025 (24)
  • دسامبر 2024 (20)
  • نوامبر 2024 (34)
  • اکتبر 2024 (7)
  • آگوست 2024 (2)
  • جولای 2024 (11)
  • ژوئن 2024 (17)
  • می 2024 (31)
  • آوریل 2024 (29)
  • مارس 2024 (37)
  • فوریه 2024 (19)
  • ژانویه 2024 (43)
  • دسامبر 2023 (34)
  • نوامبر 2023 (36)
  • اکتبر 2023 (35)
  • سپتامبر 2023 (25)
  • آگوست 2023 (32)
  • جولای 2023 (37)
  • ژوئن 2023 (19)
  • می 2023 (11)
  • آوریل 2023 (10)
  • مارس 2023 (14)
  • فوریه 2023 (17)
  • ژانویه 2023 (30)
  • دسامبر 2022 (14)
  • نوامبر 2022 (14)
  • اکتبر 2022 (15)
  • سپتامبر 2022 (20)
  • آگوست 2022 (18)
  • جولای 2022 (9)
  • ژوئن 2022 (12)
  • می 2022 (19)
  • آوریل 2022 (5)
  • مارس 2022 (3)
  • فوریه 2022 (15)
  • ژانویه 2022 (18)
  • دسامبر 2021 (15)
  • نوامبر 2021 (10)
  • اکتبر 2021 (4)
  • آگوست 2021 (3)
  • جولای 2021 (1)
  • ژوئن 2021 (2)
  • می 2021 (1)
  • آوریل 2021 (1)
  • مارس 2021 (6)
  • ژانویه 2021 (8)
  • نوامبر 2020 (1)
  • اکتبر 2020 (1)
  • آگوست 2020 (1)
  • جولای 2020 (3)
  • ژوئن 2020 (1)
  • آوریل 2020 (1)
  • فوریه 2020 (2)
  • ژانویه 2020 (2)
  • دسامبر 2019 (1)
  • نوامبر 2019 (1)
  • اکتبر 2019 (1)
  • آگوست 2019 (1)
  • جولای 2019 (1)
  • مارس 2019 (1)
  • دسامبر 2018 (1)
  • اکتبر 2018 (1)
  • جولای 2018 (1)
  • ژوئن 2018 (1)
  • مارس 2018 (1)
  • فوریه 2018 (2)
  • ژانویه 2018 (2)
  • دسامبر 2017 (1)
  • نوامبر 2017 (2)
  • اکتبر 2017 (1)
  • سپتامبر 2017 (1)
  • ژانویه 2017 (1)

باشگاه ادبی بانوی فرهنگ، به منظور هم افزایی بانوان نویسنده و علاقمندان به نویسندگی توسط چند تن از بانوان نویسنده ی کشور تشکیل شد.

  • تهران، خیابان سمیه نرسیده به خیابان حافظ، حوزه هنری، دفتر بانوی فرهنگ
  • 02191088034
  • info@banooyefarhang.com
نمادها
© 1400. قالب طراحی شده توسط بانوی فرهنگ
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی
ارسال به ایمیل
https://www.banooyefarhang.com/?p=13970

برای تهیه کتابها از طریق راه های ارتباطی با ما تماس بگیرید. رد کردن

دسته بندی دوره ها
دوره های من
دسته بندی دوره ها

کتاب اعضای کانون

  • 50 دوره

دوره های من
برای مشاهده خریدهای خود باید وارد حساب کاربری خود شوید

Facebook Twitter Youtube Instagram Whatsapp
مرورگر شما از HTML5 پشتیبانی نمی کند.