پیراهن معظم

به قلم مریم رضازاده
در بهشت زاده شدم، در میان حسرت فرشتگان و زمزمههایشان. من خوشبختترین پیراهن هستی بودم، عزیز کردهی خدا. میدانستم که مقدر است بر قامت بهترین مخلوقاتش بنشینم. یقه ام از نور الهی آمیخته شده بود؛ من صرفاً یک پیراهن نبودم، قدرت میبخشیدم و مایه مباهات بودم. این همه موهبت از پروردگار عالم به من رسیده بود. قطعاً چیزی در من دیده بود که مرا از دیگر پیراهنها متمایز آفرید. جنس من فرق داشت. آدم (ع) با توسل به من توبهاش پذیرفته شد و ابراهیم (ع) با حضورم در قامت او، آتش برایش گلستان گشت. پیامبران بسیاری به من پناه آوردند و غم و اندوهشان به واسطهی من برطرف شد. میدانید که در این عالم، بزرگی و خوب بودن، حسادتها را برمیانگیزد. شیطان همواره در پی وسوسه بود، اما من، پیراهن الهی، هرگز تسلیم وسوسههایش نشدم. دستوراتم را از خدا میگرفتم. من تاریخ را دیدهام: سلیمان (ع) با توسل به من انگشتر گمشدهاش را یافت. یونس (ع) در شکم ماهی با من نجات یافت. مریم (س) هنگام زایمان، یاری مرا در کنار خود داشت و موسی (ع) با من از آب گذشت. یوسف (ع) با حمایت من از گزند گرگهای دروغین در امان ماند، عزیز مصر شد و بوی خوشم چشمان یعقوب (ع) را روشن کرد. به یاد دارید ابهت مرا بر قامت یوسف؟ همگان به احترامم به سجده افتادند. اما میدانستم که عاقبت من این نیست؛ رسالت من هنوز ناتمام بود. باید بر قامت دیگر اولیا بنشینم. تا اینکه روز موعود فرا رسید، روزی که بر قامت خاتم پیامبران (ص) آرام گرفتم. شور و شعف وجودم را فرا گرفت. آن روز، ایشان رسالتشان را اعلام کردند و من غرق در سعادت بودم. به یاد دارم سه روز پیش از شهادت حضرت زهرا (س)، ایشان مرا به دستان مبارک زینب کبری (س) سپردند. زینب (س)، با وجود کوچکتر بودن از حسین (ع)، بهترین امانتدار من بود. من میراثی بودم که از دست زهرا (س) به زینب (س) رسید تا در کربلا به حسین (ع) برسم. من دلدادهی حسین (ع) بودم و هستم. از روز ازل، نام حسین در گوشم زمزمه شده بود. با نام حسین چشم در بهشت گشودم و با نام او پا به این دنیا گذاشتم. بر قامت هر ولی و پیامبری که مینشستم، این نام حسین بود که به من توسل میجستند. بیقراریام برای او طبیعی بود. جایم در کنار زینب (س) امن بود، اما لحظهشماری میکردم تا بر قامت حسین (ع) بنشینم؛ تا هم نیروی جانش باشم و هم او را از گزند گرما و خطرات در امان بدارم.اما تقدیر چیز دیگری بود. تاب و توان اتفاقات کربلا را نداشتم. انگار قفلی بر زبان و دست و پایم بود. هیچ کاری از دستم برنمیآمد. میدانید که من با همه پیراهنها فرق داشتم؛ این امتیازات را پروردگارم تنها در وجود من آفریده بود. منی که همه پیامبران را سلامت نگه داشته بودم، اکنون منتظر بودم تا نور چشم رسول (ص) و میوهی دل علی (ع) و زهرا (س) را حفاظت کنم. اما اذن از سوی خداوند متعال صادر نشده بود. صبری که از معلمم زینب (س) آموخته بودم، اما در کربلا کم آوردم. هیچ چیز در دست من نبود. فقط نظارهگر عشق و ارادت خاندان پیامبر بودم. گفتگوی علی اکبر را شنیدم. ارادهی قوی او و نگاهش به مصائب کربلا، کام مرا هم اهلی من العسل میکرد. در کربلا چیزهایی دیدم که باورشان برایم سخت است. گاه آرزو کردم که کاش کور میشدم و بیحرمتی به اهل بیت پیامبر را نمیدیدم. دلم میخواست زودتر حسین (ع) مرا بخواند تا در برابر آن دشمنان پست که به نوهی پیامبر و خانوادهاش اهانت میکردند، بایستم. بر قامت حسین (ع) بنشینم و او همه دشمنان را نفرین کند، همانند نفرین مادرش حضرت زهرا (س). من روزهای زیادی با این خانواده بودم؛ کودکی حسن، حسین و زینب، و همه لحظات سخت و شیرینشان پیش چشمانم بود. اما اکنون… چه چیزهایی که به چشم دیدم! کاش زودتر مرا میخواندند. دیگر طاقت گریههای کودکان را نداشتم. چقدر بیتاب شده بودم.علی اکبر، شبیهترین فرد به پیامبر (ص) در ظاهر و خلق و خو، جلوی چشمانم به میدان رفت. اینان چه کسانی بودند که پیامبر را در میدان دیدند و جرئت جسارت یافتند؟ آیا اصلا انسان بودند؟ یک علی اکبر به میدان رفت و صد علی اصغر بازگشت. دلم میخواست بر قامت حسین (ع) باشم، ستون شوم و نگذارم کمرش خم شود. لحظهای که قامت علی اکبر را میدید و در دلش قربان صدقهاش میرفت، برایم سخت بود. زمان به سرعت گذشت که او پرپر شد. حسین (ع) چند بار به زمین افتاد تا به علی اکبرش برسد؟ دیگر طاقت دیدن ندارم، ای خدا به من اجازه بده! در عمرم چنین حس و حالی را تجربه نکرده بودم. اعتراف میکنم که خودم را نشناختم. دیدم که بدن او را مینگرد، میبوسد و با آسمان سخن میگوید. صدای حسین (ع) در سرم میپیچید که جوانان را صدا میزند تا علی اکبر را به خیمه برسانند. حسین (ع) همه کسانش را به میدان فرستاد. وقتی میگویم “همه”، دلم میخواهد تنها از عباس (ع) بگویم؛ او به معنای واقعی کلمه “همه” بود برای حسین (ع). عباس، معلم ادب، لحظه به لحظه در کنار حسین (ع) بود. اهل بیت حسین و کودکان تشنه بودند. چه کسی بهتر از عباس (ع)؟ او برای آوردن آب داوطلب شد.
دیدگاهتان را بنویسید