بغض

نویسنده: عطیه توتونچیان

هندوانه ها دل شکسته شدند و عاقبت بغض انارها ترکید و حافظ، غزلی نخواند وقتی مریم به مادرش گفت:

خانوممون گفته دوشنبه  عکس شب یلداتون رو با یک انشاء بفرستید می خوایم مسابقه بذاریم

-خب ناراحتی نداره عزیز دلم تو فکر انشات باش عکسش با من.

مادر به کیف پولش نگاه کرد و بعد نگاهش روی دستش آمد و روی انگشتر یادگاری مادرش خیره ماند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *